شمارهٔ ۸۶۲
امیرخسرو دهلویسودای دیدن تو ز دیدن نمی رود
عشق رخت به جور کشیدن نمی رود
می آیی و همی تپم از دور چون کنم
کاین زار مانده جان به تپیدن نمی رود
از وی چه کم شود ز رخ ار جان دهد به خلق
حسن است خانه سوز خریدن نمی رود
بیداریم بکشت وه ای ساربان خموش
کاین سوزم از فسانه شنیدن نمی رود
می بینمش ز دور نیم سیر چون کنم
چون تشنگی آب ز دیدن نمی رود
خسرو تو لاف زهد به خلوت چه می زنی
کاین آرزو به گوشه خزیدن نمی رود
