شمارهٔ ۱۰۶۸
امیرخسرو دهلویسوار چابک من پیش چشم من مگذر
مرا بکشتی ازین سو ز بهر من مگذر
ببین که چشم کسی چون بود ز بهر خدا
بدین صفت که تویی پیش مرد و زن مگذر
بهانه می طلبند اهل دل که جان بدهند
بپوش روی وگرنه در انجمن مگذر
سرم به خاک ره تست پرشکسته مرو
نماز می کنم آخر ز پیش من مگذر
به دیده و دل و جان بگذری که جان توام
رواست زان همه بگذر ازین سخن مگذر
غبارهاست ز جعد تو در دلم بسیار
کشان به روی زمین جعد چون سمن مگذر
دلا ز زلف گذر بر لبت اگر نتوان
ولیک تا بتوانی از آن دهن مگذر
