بخش ۳۴ - شنیدن خلیفه آوازه مجنون را در عشقبازی و شعرپردازی و طلب داشتن وی - جامی | ناهیدبخش ۳۴ - شنیدن خلیفه آوازه مجنون را در عشقبازی و شعرپردازی و طلب داشتن وی
جامیدهقان شکوفه بند این شاخ
استاد رقم نگار این کاخ
این حرف نوشت بر کتابه
کان خانه خراب این خرابه
چون شد به حدیث عشق مشهور
وز مشهوران به عقل مهجور
ز آوازه نکته های چون در
کرد انجمن زمانه را پر
نگذاشت ز عقد آن ل آلی
یک گوش به هیچ حلقه خالی
زان گوش خلیفه شد گهر بند
چشمی به لقایش آرزومند
دادند خبر به والی نجد
آن با خبر از حوالی نجد
کان عاشق عامری نسب را
مجنون لقب لبیب ادب را
نشنیده ز هیچ کس بهانه
گفتند که او ز عقل دور است
صد کوه به سینه اش ز اندوه
گاهی که به گرد دشت و وادی
با دام و دد است روز همگام
داده ست بدین غرض چه درمان
بر پشت چنین کمر که بسته ست
عاشق که به ترک این دو خاص است
بر کشته چه برگ گل چه خنجر
از وی به سخن چو باز ماندند
از گوهر اشک خویش و می گفت
پایی که به یک دو گام کمتر
در مذهب آن که نکته دان است
چون یک دو سه هفته ناقه راندند
چرک از تن و مو ز سر ستردند
مسکین چو به حال خود فرو دید
خود را نه به شیوه نکو دید
زین گونه چو خواند چند بیتی
کرد از رگ جان فتیله آن را
از تنگی خود به سینه زن سنگ
هر کس که به آن نوا نهد گوش
هر کس که بر آن رقم نهد چشم
از گریه به سیل غم دهد چشم
هر دل که نه سنگ ز آتشش سوخت
رخساره چو سایه بر زمین سای
می رفت و همی نشست و می خفت