بخش ۴۰ - میهمان شدن مجنون شخصی را و هم آواز شدن با مرغی که از جفت خود جدا افتاده بود و ناله و فریاد می کرد - جامی | ناهیدبخش ۴۰ - میهمان شدن مجنون شخصی را و هم آواز شدن با مرغی که از جفت خود جدا افتاده بود و ناله و فریاد می کرد
جامیچون زرده بیضه های گردون
آمد سحر از سپیده بیرون
زیر خم طاق لاجوردی
زان زرده زمین گرفت زردی
مجنون پی جست و جوی دلبر
برداشت ز خواب بیخودی سر
لیلی گویان به ره درآمد
تا نوبت چاشتگه سر آمد
می شد چو سموم نیمروزان
افتان خیزان به ریگ سوزان
لب تشنه ز آه دشنه می کرد
بر سینه ز آه دشنه می خورد
می جست چو صید زخم خورده
از صیدگران کناره کرده
ناگه به دهی گذارش افتاد
چون باغ بهشت راحت آباد
گشت از تف خور شده چو زاغی
کای باز سیاه گشته چون زاغ
در دیده نشین که خانه توست
نحن العرب است و نکرم الضیف
وز خوردن آن لب و دهان بست
در خورد گلو و کام من نیست
در چاشتگهان طعامش این بود
شب هم چو رسید شامش این بود
شد خواجه به خانه خواب و دربست
خوشه نه که شوشه های زر بود
کز دوست جدا نه خوش توان زیست
خوش آن که ز دوست بهره مند است
وز بوسه به پاش سربلند است
امروز به درد و سوز من کیست
وز تیره شبی به روز من کیست
او بود درین که مرغی از شاخ
چون نوحه گران ترانه ها ساز
گویی که ز ناله های پر حال
رگ های تنش بر آن چو اوتار
آن ناله چو زار شد ز حد بیش
تا خواجه و در بر او فرو کوفت
کای خواجه خانه این چه حال است
کز جان خود امشبم ملال است
این مرغ چه درد و سوز دارد
از دامنشان به گاه و بیگاه
زین پیش به یک دو روز بازی
کز زلزله ده درآمد از خواب
بگریست که درد من جز این نیست
زین درد کسی چو من حزین نیست
وانگه سوی نخل رفت و بنشست
بگشاد زبان به آن زبان بست
بودیم به هم دو مغز و یک پوست
هیهات چه گفتم این دروغ است
من بر دل ازو چو لاله داغی
او جفت کسان و من ز وی طاق
آن را که به عشقش آشناییست
میوه به زمین فتاده در باغ
زان به که به غارتش برد زاغ
این گفت و ز دیده سیل خون ریخت
خوناب دل از درون برون ریخت