داستان روباه با بط
سعدالدین وراوینیملک زاده گفت شنیدم که جفتی بط به کنار جویباری خانه داشتند روباهی در مجاورت ایشان نشیمن گرفته بود روباه را علت داء الثعلب برسید زار و نزار شد گوشت و موی ریخته و جان به مویی که نداشت آویخته کخرقه بالیه بالت علیها الثعالب در گوشه ی خانه افتاد روزی کشفی به عیادت او آمد و به کشف حال او و بحث از سبب زوال صحت او مشغول شد و گفت جگر بط در مداوات این درد مفیدست اگر پاره ای از آن حاصل توانی کرد از الت این علت را سخت نافع آید روباه اندیشه کرد که من جگر بط چگونه بدست آرم چه گوشت آن مرغ از شیر مرغان بر من متعذرتر می نماید مگر برطرف این شط نشینم و حضور آن بط را مترصد می باشم تا او را به دمدمه ای در دام احتیال کشم بدین اندیشه آنجا رفت اتفاقا بط ماده را دریافت با او از راه مناصحت درآمد بر عادت یاران صادق و غم خواران مشفق ملاطفات آغاز نهاد و گفت مرا در ساحت جوار تو بسی راحت به دل رسیده است که چرب دستی و شیرین کاری تو دیده ام و تو را در کدبانویی و خانه داری همیشه نظیف الطرف اریج العرف یافته و بر تقدیم شرایط خدمت باش هر خویش متوفر دانسته امروز می شنوم که او بط نر دل از زناشوهری تو برگرفته و بر خطبت مهتر زاده ای می فرستد و حلقه ی تقاضا بر دری دیگر می زند که تو آنجا از جفت خویش چون کلید بر طاق و حلقه بر در مانی تا او را بیند هرگز به جانب تو التفات صورت نبندد
