در دادمه و داستان
سعدالدین وراوینیملک زاده گفت شنیدم که شیری بود به کم آزاری و پرهیزگاری از جمله سباع وضواری متمیز و از تعرض ضعاف حیوانات متحرز و بر همه ملک و فرمان ده در بیشه متوطن که گفتی پیوند درختان او از شاخسار دوحه طوبی کرده اند و چاشنی فواکه آن از جوی عسل در فردوس اعلی داده مرغان بر پنجره اغصانش چون نسر و دجاج بر کنگره این کاخ زمردین از کمان گروهه آفات فارغ نشسته آهوان در مراتع سبزه زارش چون جدی و حمل بر فراز این مرغزار نیلوفری از گشاد خدنگ حوادث ایمن چریده کس از مقاطف اشجارش به قواصی و دوانی نرسیده روزگار از مجانی ثمارش دست تعرض جانی بریده نخل و اعناب چون کواعب اتراب بر مهر بکارت خویش مانده نار پستان و سیب زنخدانش را جز آفتاب و ماهتاب از روزن مشبکه افنان ملاحظت نکرده پسته لبان بادام چشمش را جز شمال و صبا گوشه تتق اوراق برنداشته دندان طامعان به لب ترنج و غبغب نارنج او نارسیده دست متناولان از چهره آبی و عارض تفاحش شفتالویی نربوده عنابش عنایی ندیده و عتابی نشنیده
فاخضل من سقیاه کل مضرج
واخضر من رباه کل مصنف
و تلثمت شمس النهار ببرقع
من طرتیه و السماء بمطرف
