داستانِ خسرو با ملک دانا
سعدالدین وراوینیدادمه گفت شنیدم که خسرو را با ملکی از ملوک وقت خصومت افتاد و داعیه طبع به انتزاع ملک از طباع یکدیگر پدید آمد تا به مناهضت جنگ و پیگار از جانبین کار بدانجا رسید که جز تیر سفیری در میانه تردد نمی کرد و جز به زبان سنان جواب و سؤال نمی رفت صف های معرکه بیاراستند و کارزاری عظیم کردند آخر الامر خسرو مظفر آمد صبای نصرت بر زلف پرچم و گوشوار ماهچه علم او وزید و دیوار ادبار خاک خسار در کاسه خصم کرد منهزم و آواره گشتند و ملک را گرفته پیش خسرو آوردند خسرو از آنجا که همت ملکانه و سیرت پادشاهانه او بود اذا ملکت فأسجع بر خواند و گفت از شکسته خود مومیایی دریغ نمی باید داشت و افکنده خود را بر باید داشت که این رسم سنت کرامست و بر ایشان زینهار خوردن عادت لیام دست بی مسامحتی به هرک برسد رسانیدن و پای بی مجاملتی بر گردن هرک توان نهادن جز کار مردم سبک سایه و طبع فرومایه و نهاد آلوده و خصال ناستوده نتواند بود پس بفرمود تا به وجه اعظام و احترام با ساز وعدت و آلت واهبت و مراکب و موالی با سر خانه و اهالی گردد ملک ثناء و محمدت گفت و آفرین و منت داری کرد و گفت غایت فتوت و علو همت همین باشد لیکن مرا یک توقع است اگر قبول بدان پیوندد نشان اقبال خود دانم خسرو گفت هرچ پیش خاطر می آید می باید خواست که از اجابت آن چاره نیست ملک گفت درین بستان سرای که مرا آنجا فرود آورده اند خرما بنی هست می خواهم که آن را به من بخشی و یک سال همچنین در سایه جوار تو می باشم خسرو ازین سخن اعجاب تمام کرد و متعجب بماند که مگر از هول این واقعه و ترس این حادثه که او را افتاد دماغ او خلل کردست و عقل نقصان پذیرفته که سؤالی بدین رکاکت و التماسی بدین خساست می کند والا ما للملوک و المطامع الدنیه با این همه حاجت او مبذول داشتن و رای او را مبتذل نگذاشتن اولیتر آن بستان سرای و آن درخت بدو بخشید ملک هر هفته می دید که برگ و بار آن درخت می ریخت و افسردگی و پژمردگی بدو راه می یافت تا درو هیچ امید به بود نماند روزی به قاعده گذشته آنجا شد درخت را دید چون بخت صاحب دولتان از سر جوان شده و چون پیشانی تازه رویان گره تغضن از اغصان و بند تشنج از عروق گشوده و چون غنچه شکفته و نافه شکافته رنگ و بوی عروسان چمن درو گرفته و در حله سبز و حریر زرد چناروار بهزار دست رعنایی برآمده
