داستانِ پادشاه با منجّم
سعدالدین وراوینیشهریار گفت شنیدم که به زمین بابل رسمی قدیم بود و قاعده ای مستمر که زمام عزل و تولیت پادشاه به دست رعیت بودی هر وقت که یکی از را خواستندی و قرعه اختیار برو افتادی به پادشاهی خویش بنشاندندی و چون نخواستندی معزول شدی یکی را به پادشاهی نشانده بودند و هر آنچه تعظیم و تفخیم کار و ترویج بازار او بود بجای آورده و دوستی دولت او چون دل در سینه و نور در دیده گرفته تا هرچه بایست از اسباب فراغت و آسانی و تمتع و کامرانی جمله او را ساخته کردند روزی چنان که عادت ایشان بود برو متغیر شدند و تغییر پادشاهی او کردند و دیگری را بر جای او بنشاندند مرد که لذت سروری و پادشاهی چشیده بود و بر جهانیان دست حکم و مهتری یافته از غصه آن محنت به ضرورت در گوشه ای نشست و می گفت
کانت لدی امانه فرددتها
و کذا الودایع تسترد و تقضی
آخر اندیشید که اگر در مطلع آن سعادت که آن دولت دست داد طالع وقت شناخته بودمی و به اختیار مسعود و اتصال محمود نشسته و برج ثابت گزیده مگر بخت چنین زود منقلب نشدی لیکن چون کار بیفتاد و انتقال ازین جای متعین گشت باری به اختیار وقت بیرون روم از اخترشناسان حاذق و مبرز ان علم نجوم بحث کرد که درین شهر کیست به منجمی نشان دادند که در حقایق آن علم و دقایق آن فن درجه کمال داشت در حل مشکلات مجسطی بوریحان به تفهیم او محتاج بودی و بومعشر به اعشار فضل او نرسیدی و فاخر به شاگردی او مفاخر شدی کوشش کوشیار از مرتبه او متقاصر آمدی گفتی بر غوارب انجم و شواهق افلاک ورود بوادر و حدوث صوادر غیب را جاسوسان نظرش بمحوس می بینند او را بخواند و گفت روزی نیک و ساعتی مختار اختیار کن تا من از شهر بیرون روم منجم پرسید که طالع تو از بروج کدام است و سال عمر چند ست که اختیارات معتبر از اصل ولادت درست آید گفت مرا عمر یک سال بیش نیست منجم از آن سخن تعجب نمود تا خود چه رمز و اشارت است پس از آن معنی استفار کرد و پرسید گفت اگر حساب زندگانی از مساعدت روزگار و متابعت دولت کنند که در عزت نفس و هزت طبع وسعت منال و دعت عیش بسر برند پس مرا بیش از یک سال عمر نیست که حکم پادشاهی و فرماندهی داشتم این فسانه از بهر آن گفتم که مردم را حیات جز برین گونه مطلوب نیست ملک روی به پلنگ آورد که تو چه می گویی گفت کثرت عدد ایشان پوشیده نیست اگر عزیمت بر مصاف ایشان رویاروی مقصور گردانیم قصور خود باز نموده باشیم و پیش بلا باز شده و مرگ را به کمند سوی خود کشیده و کالباحث عن حتفه بظلفه راه هلاک خویش باز گشوده ما را طاقت صدمت و حد نبرد ایشان نباشد مبادا که سیلاب سطوت به سر ما درآورند و بیخ و بنیاد خانه هزار ساله ما بکنند و دود ازین دودمان به آتش فتنه برآرند و محارم و اطفال ما را که ربایب حرم حرمت و عرایس پرده صیانت اند به دست فجره آن قوم مهر عصمت برخیزد وصمت این سبت دایم بماند
