حکایت محمود و ایاز
عطار نیشابوریچون ایاز از چشم بد رنجور شد
عافیت از چشم سلطان دور شد
ناتوان بر بستر زاری فتاد
در بلا و رنج و بیماری فتاد
چون خبر آمد به محمود از ایاس
خادمی را خواند شاه حق شناس
گفت می رو تا به نزدیک ایاز
پس بدو گوی ای ز شه افتاده باز
دور از روی تو زآن دورم ز تو
کز غم رنج تو رنجورم ز تو
تا که رنجوری تو فکرت می کنم
تا تو رنجوری ندانم یا منم
گر تنم دور اوفتاد از هم نفس
جان مشتاقم بدو نزدیک و بس
مانده ام مشتاق جانی از تو من
نیستم غایب زمانی از تو من
چشم بد بدکاری بسیار کرد
نازنینی را چو تو بیمار کرد
این بگفت و گفت در ره زود رو
همچو آتش آی و همچون دود رو
پس مکن در ره توقف زینهار
