(۱۲) حکایت دیوانه
عطار نیشابورییکی دیوانه بی پا و سر بود
که هر روزش زهر روزی بتر بود
دلش بگرفته بود از خلق وز خویش
نه از پس هیچ ره بودش نه از پیش
زبان بگشاد کای داننده راز
چو نیست این آفرینش را سری باز
ترا تا کی ز بردن و آوریدن
دلت نگرفت یا رب ز آفریدن
مرا گویی چو رفتی زین جهان تو
نشانی باز ده ما را بجان تو
چو جانم بی جهان ماند از جهان باز
کسی جوید نشان از بی نشان باز
نمی دانم که درمانم چه چیزست
دل من چیست یا جانم چه چیزست
ندارد چاره این بیچاره خویش
زناهمواری همواره خویش
فرو رفتم بهر کویی وسویی
ولی برنامدم از هیچ رویی
