(۱) حکایت کیخسرو و جام جم
عطار نیشابورینشسته بود کیخسرو چو جمشید
نهاده جام جم در پیش خورشید
نگه می کرد سر هفت کشور
وز آنجا شد به سیر هفت اختر
نماند از نیک و بد چیزی نهانش
که نه در جام جم می شد عیانش
طلب بودش که جام جم ببیند
همه عالم دمی درهم ببیند
اگرچه جمله عالم همی دید
ولی در جام جام جم نمی دید
بسی زیر و زبر آمد در آن راز
حجابی می نشد از پیش او باز
به آخر گشت نقشی آشکارا
که در ما کی توانی دید ما را
چو ما فانی شدیم از خویشتن پاک
که بیند نقش ما در عالم خاک
چو فانی گشت از ما جسم و جان هم
ز ما نه نام ماند و نه نشان هم
