(۱) حکایت اسکندر رومی با مرد فرزانه
عطار نیشابوریرسید اسکندر رومی بجایی
طلب می کرد از آنجا آشنایی
که تا چیزی ز حکمت یاد گیرد
ز شاگردی یکی استاد گیرد
رهت علمست اگر شاه جهانی
تو ذوالقرنین گردی گر بدانی
بدو گفتند اینجا هست مردی
که در دین نیست او را هم نبردی
گروهی مردمش دیوانه خوانند
گروهی کامل و مردانه دانند
وطن گه بر در دروازه دارد
به عزلت در جهان آوازه دارد
سکندر کس فرستاد و بخواندش
کسی کانجا شد القصه براندش
بدو گفتا رسول شه که برخیز
ملک می خواندت منشین و مستیز
