(۶) حکایت پیر خالو سرخسی
عطار نیشابوریسرخسی بود پیری خالوش نام
بسی بردی بسر با خضر ایام
مگر جایی جوانی گرم رو بود
که او نو بود و جانش نیز نو بود
دلی بود از حقیقت غرق نورش
نبودی هیچ کاری جز حضورش
خضر می شد بر آن پیر درویش
بره بر آن جوان را برد با خویش
جوان بنشست و پیر از بهر یاری
بدو گفت ای جوان تو در چه کاری
جوان گفتش جوان اینجا کدامست
که اکنون قرب ده سال تمامست
که تا من لحظه ز اندیشه دوست
نه از مغزم خبر دارم نه از پوست
چو بشنید این سخن زو پیر دانا
بدو گفت ای جوانمرد توانا
مرا اندیشه کردن زو محالست
من این دانم که اکنون شست سالست
که تا دایم چنان در عیب خویشم
که یکدم نر نمی خیزد ز پیشم
چو خود را جمله ننگ و عیب بینم
