(۲) حکایت عیسی علیه السلام
عطار نیشابوریمگر روح الله آن شمع دلفروز
به گورستان گذر می کرد یک روز
ز گوری ناله ای آمد به گوشش
دل از زاری آن آمد به جوشش
دعا کرد آن زمان تا حق تعالی
به یک دم زنده کردش چون خیالی
یکی پیر خمیده چون کمانی
سلامش گفت و ساکن شد زمانی
مسیحش گفت پیرا کیستی تو
چه وقتی مردی و کی زیستی تو
پس آنگه گفت ای بحر پر اسرار
منم حیان بن معبد چنین زار
هزار و هشتصد سالست ای پاک
که تا من مرده ام افتاده در خاک
ازین سختی نیاسودم زمانی
ندیدم خویش را یک دم امانی
مسیحش گفت ای شوریده خوابت
چرا کردند چندینی عذابت
بدو گفت این عذاب من کالیمست
برای دانگی مال یتیمست
مسیحش گفت بی ایمان بمردی
که از دانگی تو چندین رنج بردی
