شمارهٔ ۲۰۱ - گله از خلف وعده خواجه بوطاهر
مسعود سعد سلمانمن که مسعود سعد سلمانم
زانچه گفتم همه پشیمانم
زانکه خواجه مرا خداوندست
خویشتن را غلام او دانم
به همه وقت شکر او گویم
به همه جای مدح او خوانم
هر ثنایی که گفتم او را من
سجلست او به صدر دیوانم
هست معلوم او که در خدمت
من ز کس هیچ مزد نستانم
خواستم شغلکی که شغلی هست
هست از آنسان که من همی دانم
گفتی آن شغل را به قوت این
ز سر امروز تازه گردانم
چون بگفتندش اهتزاز نمود
نیکویی گفت بس فراوانم
با همه کس بگفتم این قصه
که من از نایبان دیوانم
کردم از همت و مروت او
شکرهایی چنانکه من دانم
خواستم تا قباله بنویسم
نایبی را به شغل بنشانم
