شمارهٔ ۲۲۷ - مدح ثقة الملک طاهر بن علی - مسعود سعد سلمان | ناهیدشمارهٔ ۲۲۷ - مدح ثقة الملک طاهر بن علی
مسعود سعد سلمانثقت الملک را خدای جهان
دولتش بهره داد بخت جوان
طاهربن علی که از رایش
شد جوان باز پیر بوده جهان
روزگار ار ز طبع او بودی
نشدی چیره بر بهار خزان
در مدار فلک نیفتادی
روز و شب را تفاوت و نقصان
تا شکفته بهار دولت او
کرد چون باغ عرصه گیهان
روی و چشم دعوی او شده است
از دل و روی لاله نعمان
جامه و نامه بزرگی را
جاه و نامش علم شد و عنوان
بی دل او شهامت و فطنت
بی کف او سماحت و احسان
ماه بی نور و تیغ بی آبست
شاخ بی بار و ابر بی باران
عدل را از تو تیز شد بازار
ظلم را از تو کند شد دندان
از تو قلب الاسد که شادی دید
ماند از آن روز باز از خفقان
این و آن را عیار بی حملان
در کف تو چو خوش بخندد جام
زانکه چندان عطا دهی که همی
جودت آن میزبان که در گیتی
رایت آن قهرمان که از وی دید
حاسد و ناصح تو قهر و امان
راست چون دین و پاک چون ایمان
لفظ و دست تو را به رزم و به بزم
که به هر نوع کرده اند ضمان
کاین به دم کرده مرده را زنده
وان به کف کرد چوب را ثعبان
استماعی کنش به عقل و به جان
در کفش زان بود کشیده سنان
گر به سندان و خاره یازد چرخ
بر گرفته ست چرخ تیر و کمان
هست و باشد کمان و تیرش را
وهم تو چون نهد به کاری روی
گویی ابرست خنجرت که به طبع
هم درو صاعقه ست و هم طوفان
در ثنای تو تیز باشد و سخت
وز هراس تو پست گردد و کند
فسخ در عزم و نقص در پیمان
خاطر تو به هیچ وقت نخواند
که به مهر و به ماه تو شده اند
در دل من به ایزد ارماندست
کی کشد دل به بقعتی که شود
خویشتن را در افکنم به هوان
بود اندر جهان چون من گوریش
باشد اندر جهان چو من نادان
مال از انواع و نعمت از الوان
هر کس از بهر نام و نان کوشد
من ز جاه تو نام دارم و نان
این که گفتم همه حقیقت گیر
خرد نامیست اینکه شرح دهند
که فلان زنده شده به سعی فلان
کردم از در و گوهر و مرجان
شاید ار بر مدیح شکر تو من
جان فشانم که از تو دارم جان
شیر اگر ابر دارد از پی چیست
بر زمین هر چه بود خارستان
شد به یک بار نقش سوزن کرد
در تن این مختلف چهار ارکان
با طرب خیز و با نشاط نشین
در شرف پای و در بزرگی مان
تو گشاده دهان به حل و به عقد
باد فرخنده عید بر تو و باد