بخش ۱۵
نصرالله منشیدمنه گفت ملک کار او را چندین وزن نهند و اگر فرماید بروم و او را بیارم تا ملک را بنده ای مطیع و چاکری فرمان بردار باشد شیر از این سخن شاد شد و بآوردن او مثال داد دمنه بنزدیک گاو آمد و بادل قوی بی تردد و تحیر باوی سخن گفتن آغاز کرد و گفت مرا شیر فرستاده است و فرموده که ترا بنزدیک او برم و مثال داده که اگر مسارعت نمایی امانی هم بر تقصیری که تا این غایت روا داشته ای و از خدمت و دیدار او تقاعدی نموده و اگر توفقی کنی بالفوربازگردم و آنچه رفته باشد باز نمایم گاو گفت کیست این شیر دمنه گفت ملک سباع گاو که ذکر ملک سباع شنودم بترسید دمنه را گفت اگر مرا قوی دل گردانی و از باس او ایمن کنی با تو بیایم دمنه با او وثیقتی کرد و شرایط تاکید و احکام اندران بجای آورد و هر دو روی بجانب شیر نهادند
