بخش ۱۸
نصرالله منشیزاهدی را پادشاهی کسوتی داد فاخر و خلعتی گران مایه دزدی آن در وی بدید دران طمع کرد و بوجه ارادت نزدیک او رفت و گفت می خواهم تا درصحبت تو باشم و آداب طریقت درآموزم بدین طریق محرم شد بر وی زندگانی برفق می کرد تا فرصتی یافت و جامه تمام ببرد چون زاهد جامه ندید دانست که او برده ست در طلب او روی بشهر نهاده بود در راه برد و نخجیر گذشت که جنگ می کردند بس و یک دیگر را مجروح گردانیده وروباهی بیامده بود و خون ایشان می خورد ناگاه نخجیران سروی انداختند روباه کشته شد زاهد شبانگاه بشهر رسید جایی جست که پای افزار بگشاید حالی خانه زنی بدکاری مهیا شد و آن زن کنیزکان آنکاره داشت و یکی را از ان کنیزکان که در جمال رشک عروسان خلد بود ماهتاب از بناگوش او نور دزدیدی و آفتاب پیش رخش سجده بردی دل آویزی جگر خواری مجلس افروزی جهان سوزی چنانکه این ترانه دروصف او درست آید
گر حسن تو بر فلک زند خرگاهی
از هر برجی جدا بتابد ماهی
ور لطف تو در زمین بیابد راهی
صد یوسف سر برآرد از هر چاهی
ببرنایی نوخط آشوب زنان و فتنه مردان بلند بالای باریک میان چست سخن نغز بذله قوی ترکیب
