بخش ۲۵
نصرالله منشیو این مثل بدان آوردم تا ملک را مقرر شود که در کار شنزبه تعجیل واجب است و پادشاه کامگار آن باشد که تدبیر کارها پیش از فوت فرصت و عدم مکنت بفرماید و ضربت شمشیر آب دارش خاک از زاد و بود دشمن برآرد و شعله عزم جهان سوزش دود از خان و مان خصم بآسمان برساند شیر گفت معلوم شد لکن گمانی نمی باشد که شنزبه خیانتی اندیشد و سوابق تربیت را بلواحق کفران خویش مقابله روا دارد که در باب وی تا این غایت جز نیکویی و خوبی جایز نداشته ام
دمنه گفت همچنین است و فرط اکرام ملک این بطر بدو راه داده ست
و بد گوهر لییم ظفر همیشه ناصح و یک دل باشد تا بمنزلتی که امیدوار است برسید پس تمنی دیگر منازل برد که شایانی آن ندارد و دست موزه آرزو و سرمایه غرض بدکرداری و خیانت را سازد و بنای خدمت و مناصحت بی اصل و ناپاک برقاعده بیم و امید باشد چون ایمن و مستغنی گشت بتیره گردانیدن آب خیر و بالا دادن آتش شر گراید و حکما گفته اند که پادشاه باید که خدمتگاران را از عاطفت و کرامت خویش چنان محروم ندارد که یکبارگی نومید گردند و بدشمنان او میل کنند و چندان نعمت و غنیت ندهد که بزودی توانگر شوند و هوس فضول بخاطر ایشان راه جوید و اقدا بآداب ایزدی کند و نص تنزیل عزیز را امام سازد و ان من شیء الا عندنا خزاینه و ما ننزله الا بقدر معلومتا همیشه میان خوف و رجا روزگار می گذراند نه دلیری نومیدی بریشان صحبت کند
