بخش ۴۲
نصرالله منشیو تو ای دمنه در عجز رای و خبث ضمیر و غلبه حرص و ضعف تدبیر منزلتی که زبان از تقریر آن قاصر است و عقل در تصویر آن حیران و فایده مکر و حیلت تو مخدوم را این بود که می بینی و آخر وبال و تبعت آن بتو رسد و تو چون گل دو رویی که هر کرا همت وصلت تو باشد دستهاش بخار گردد و از وفای تو تمتعی نباید و دو زبانی چون مار لکن مار را بر تو مزیت است که از هر دو زبان تو زهری می زاید
و راست گفته اند که آب کاریز و جوی چندان خوش است که بدریا نرسیده است و صلاح اهل بیت آن قدر برقرار است که شریر دیو مردم بدیشان نپیوستست و شفقت بذاذری و لطف دوستی چندان باقی است که دو روی فتان و دوزبان نمام میان ایشان مداخلتی نیافتست و همیشه من از مجاورت تو ترسان بوده ام و سخن علما یاد می کردم که گویند از اهل فسق و فجور احتراز باید کرد اگر چه دوستی و قرابت دارند که مثل مواصلت فاسق چون تربیت مار است که مارگیر اگرچه در تعهد وی بسیار رنج برد آخر خوشتر روزی دندانی بدو نماید و روی وفا و آزرم چون شب تار گرداند و صبحت عاقل را ملازم باید گرفت اگرچه بعضی از اخلاق او در ظاهر نامرضی باشد و از محاسن عقل و خرد اقتباس می باید کرد و از مقابح آنچه ناپسندیده نماید خویشتن نگاه می داشت و از مقاربت جاهل برحذر باید بود که سیرت او خود جز مذموم صورت نبندد پس از مخالطت او چه فایده حاصل آید و از جهالت او ضلالت افزاید
و تو از آنهایی که از خوی بد و طبع کژ تو هزار فرسنگ باید گریخت و چگونه از تو اومید وفا و کرم توان داشت چه برپادشاه که ترا گرامی کرد و عزیز و محترم و سرور محتشم گردانید چنانکه در ظل دولت او دست در کمر مردان زدی و پای بر فرق آسمان نهاد این معاملت جایز شمردی و حقوق انعام او ترا دران زاجر نیامد
