بخش ۴۳ - بازرگان آهنفروش
نصرالله منشیو مثل دوستان با تو چون مثل آن بازرگان است که گفته بودزمینی که موش آن صد من آهن بخورد چه عجب اگر باز کودکی در قیاس ده من برباید دمنه گفتچگونه گفتآورده اند که بازرگانی اندک مال بود و می خواست که سفری رود صد من آهن داشت در خانه دوستی بر وجه امانت بنهاد و برفت چون بازآمد امین ودیعت فروخته بود و بها خرج کرده بازرگان روزی بطلب آهن بنزدیک او رفت مرد گفت آهن در پیغوله خانه بنهاده بودم و دران احتیاطی نکرده تا من واقف شدم موش آن را تمام خورده بود بازرگان گفت آری موش آهن را نیک دوست داردو دندان او برخاییدن آن قادر باشد امین راست کار شاد گشت یعنی بازرگان نرم شد و دل از آن برداشت گفت امروز مهمان من باش گفت فردا باز آیم
بیرون رفت و پسری را ازان او ببرد چون بطلبیدند و ندا در شهر افتاد بازرگان گفت من بازی را دیدم کودکی را می برد امین فریاد برآورد که محال چرا می گویی باز کودک را چگونه برگیرد بازرگان بخندید و گفت دل تنگ چرا می کنی در شهری که موش آن صد من آهن بتواند خورد آخر باز کودکی را هم برتواند داشت امین دانست که حال چیست گفتآهن موش نخورد من دارم پسر بازده و آهن بستان
و این مثل بدان آوردم تا بدانی که چون ملک این کردی دیگران را در تو امید وفاداری و طمع حق گزاری نماند و هیچیز ضایع تر از دوستی کسی نیست که در میدان کرم پیاده و در لافگه وفا سرافگنده باشد و همچنان نیکوی کردن بجای کسی که در مذهب خود اهمال حق و نسیان شکر حایز شمرد و پند دادن آن را که نه در گوش گذارد و نه در دل جای دهد و سر گفتن با کسی که غمازی سخره بیان و پیشه بنان او باشد
