بخش ۲
نصرالله منشیبرهمن گفتخون هرگز نخسبد و بیدار کردن فتنه بهیچ تاویل مهنانماند و در تواریخ و اخبار چنان خوانده ام که چون شیر از کارگاو بپرداخت از تعجیلی که دران کرده بود بسی پشیمانی خورد و سرانگشت ندامت خایید
نیک برنج اندرم از خویشتن
گم شده تدبیر و خطا کرده ظن
و بهروقت حقوق متاکد و سوالف مرضی او را یاد می کرد و فکرت و ضجرت زیادت استیلا و قوت می یافت که گرامی تر اصحاب و عزیزتر اتباع او بود و پیوسته می خواست که حدیث او گوید و ذکر او شنود و با هریک از وحوش خلوتها کردی و حکایتها خواستی شبی پلنگ تا بیگاهی پیش او بود چون بازگشت برمسکن کلیله و دمنه گذرش افتاد کلیله روی بدمنه آورده بود و آنچه از جهت او در حق گاو رفت باز می راند پلنگ بیستاد و گوش داشت سخن کلیله آنجا رسیده بود که هول ارتکابی کردی و این غدر و غمز را مدخلی نیک باریک جستی و ملک را خیانت عظیم روا داشتی و ایمن نتوان بود که ساعت بساعت بوبال آن ماخوذ شوی و تبعت آن بتو رسد و هیچکس از و حوش ترا دران معذور ندارد و در تخلص تو ازان معونت و مظاهرت روانبیند و همه برکشتن و مثله کردن تو یک کلمه شوند و مرا بهمسایگی تو حاجت نیست از من دورباش و مواصلت و ملاطفت در توقف دار دمنه گفت که
گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر برکه افگنم آن دل کجا برم
نیز کار گذشته تدبیر را نشاید خیالات فاسد از دل بیرون کن و دست از نیک و بد بدار و روی بشادمانگی و فراغت آر که دشمن برافتاد و جهان مراد خالی و هوای آرزو صافی گشت
