بخش ۸
نصرالله منشیچون دمنه را در حبس بردند و بندگران بر وی نهاد کلیله را سوز برادری وشفقت صحبت برانگیخت پنهان بدیدار او رفت و چندانکه نظر بر وی افگند اشک باریدن گرفت و گفت ای برادر ترا در این بلا و محنت چگونه توانم دیدو مرا پس ازین از زندگانی چه لذت
آب صافی شده ست خون دلم
خون تیره شدست آب سرم
بودم آهن کنون ازو زنگم
بودم آتش کنون ازو شررم
و چون کار بدین منزلت رسید اگر در سخن با تو درشتی کنم باکی نباشد و من این همه می دیدم و در پند دادن غلو می نمود بدان التفات نکردی و نامقبول تر چیزها نزدیک تو نصیحت است و اگر بوقت حاجت و در هنگام سلامت در موعظت تقصیر و غفلت روا داشته بودمی امروز باتو در این جنایت شرکت دارمی لکن اعجاب تو بنفس و رای خویش عقل و علم ترا مقهور گردانید و اشارت عالمان در آنچه ساعی پیش از اجل میرد با تو بگفته ام و از مردن انقطاع زندگانی نخواسته اند اما رنجهایی بیند که حیات را منغص گرداند چنین که تو درین افتاده ای و هراینه مرگ ازان خوشتر است و راست گفته اند مقتل الرجل بین فکیه
گر زبان تو راز دارستی
