بخش ۱۴ - حکایت زن مرزبان و غلام
نصرالله منشیمرزبانی بود مذکور و بهارویه نام زنی داشت چون ماه رویچون گل عارض و چو سیم ذقن در غایت حسن و زیبایی و جمال و نهایت صلاح و عفاف اطرافی فراهم و حرکاتی دل پذیر ملح بسیار و لطف بکمال
غلامی بی حفاظ داشت و بازداری کردی او را بدان مستوره نظری افتاد بسیار کوشید تابدست آیدالبته بدو التفات ننمود چون نومید گشت خواست که در حق او قصدی کند و در افتضاح او سعی پیوندد از صیادی دو طوطی طلبید و یکی را ازیشان بیاموخت که من دربان را در جامه خواجه خفته دیدم با کدبانو و دیگری را بیاموخت که من باری هیچ نمی گویم در مدت هفته ای این دو کلمه بیاموختند تا روزی مرزبان شراب می خورد بحضور قوم غلام درآمد و مرغان را پیش او بنهاد ایشان بحکم عادت آن دو کلمت می گفتند بزبان بلخی مرزبان معنی آن ندانست لکن بخوشی آواز و تناسب صورت اهتزاز می نمود مرغان را بزن سپرد تا تیمار بهتر کشد
و یکچندی برین گذشت طایفه ای از اهل بلخ میهمان مرزبان آمدند چون از طعام خوردن و یکچندی برین گذشت در مجلس شراب نشستند مرزبان قفص بخواست و ایشان برعادت معهود آن دو کلمه می گفتند میهمانان سر در پیش افگندند و ساعتی در ی دیگر نگریست آخر مرزبان را سوال کردند تا وقوفی دارد برآنچه مرغان می گویند گفت نمی دانم چه می گویند اما آوازی دل گشای است
