بخش ۴
نصرالله منشیموش این فصول بشنود و زود در بریدن بندها ایستادکه مطوقه بدان بسته بود گفت نخست ازان یاران گشای موش بدین سخن التفات ننمود گفت ای دوست ابتدا از بریدن بند اصحاب اولی تر گفت این حدیث را مکرر می کنی مگر ترا بنفس خویش حاجت نمی باشد و آن را برخود حقی نمی شناسم گفت مرا ملالت نباید کرد که من ریاست این کبوتران تکفل کرده ام و ایشان را ازان روی بر من حقی واجب شده است و چون ایشان حقوق مرا بطاعت و مناصحت بگزاردند و بمعونت و مظاهرت ایشان از دست صیاد بجستم مرا نیز از عهده لوازم ریسات بیرون باید آمد و مواجب سیادت را بادا رسانید و می ترسم که اگر از گشادن عقدهای من آغاز کنی ملول شوی و بعضی ازیشان دربند بمانند و چون من بسته باشم اگرچه ملالت بکمال رسیده باشد اهمال جانب من جایز نشمری و از ضمیر بدان رخصت نیابی و نیز در هنگام بلا شرکت بوده ست در وقت فراغ موافقت اولی ترو الا طاعنان مجال وقیعت یابند
موش گفت عادت اهل مکرمت اینست و عقیدت ارباب مودت بدین خصلت پسندیده و سیرت ستوده در موالات تو صافی تر گردد و ثقت دوستان بکرم عهد تو بیفزاید وانگاه بجد و رغبت بندهای ایشان مام ببرید و مطوقه و یارانش مطلق و ایمن بازگشتند چون زاغ دست گیری موش ببریدن بندها مشاهدت کرد در دوستی و مخالصت و برادری و مصادقت او رغبت نمود و با خود گفت من از آنچه کبوتران را افتاد ایمن نتوانم بود و نه از دوستی این چنین کار آمده مستغنی نزدیک سوراخ موش آمد و او را بانگ کرد پرسید که کیست گفت منم زاغ و حال تتبع کبوتران واطلاع برحسن عهد و فرط وفاداری او رد حق ایشان باز راند وانگاه گفت چون مرا کمال فتوت و وفور مروت تو معلوم گشت و بدانستم که ثمرت دوستی تو در حق کبوتران چگونه مهنا بود و ببرکات مصافات تو از چنان ورطه هایل برچه جمله خلاص یافتند همت بردوستی تو مقصور گردانیدم و آمدم تا شرط افتتاح اندران بجای آرم
