بخش ۱ - باب دوستی کبوتر و زاغ و موش و باخه و آهو
رای گفت برهمن را که شنودم مثل دو دسوت که بتضریب نمام و سعایت و فتان چگونه ازیک دیگر مستزید گشتند و بعداوت و مقاتلت گراییدن تا مظلومی بی گناه کشته شدو روزگار داد وی بداد که هدم بنای
۱۹ شعر از نصرالله منشی
رای گفت برهمن را که شنودم مثل دو دسوت که بتضریب نمام و سعایت و فتان چگونه ازیک دیگر مستزید گشتند و بعداوت و مقاتلت گراییدن تا مظلومی بی گناه کشته شدو روزگار داد وی بداد که هدم بنای
موش آغاز نهاد و گفت منشا و مولد من بشهر ماروت بود در زاویه زاویه زاهدی و آن زاهد عیال نداشت و از خانه مریدی هر روز برای او یک سله طعام آوردندی بعضی بکار بردی و باقی برای شام بنهادی
شبانگاهی بفلان شهر در خانه آشنایی فرود آمدم چون از شام فارغ شدیم برای من جامه خواب راست کردند و بنزدیک زن رفت و مفاوضت ایشان می توانستم شنود که میان من و ایشان بوریایی حجاب بود زن
آورده اند که صیادی روزی شکار رفت و آهوی بیفگند و برگرفت و سوی خانه رفت در راه خوگی با او دو چهار شد و حمله ای آورد و مرد تیر بگشاد و بر مقتل خوگ زدو خوگ هم در آن گرمی زخمی انداخت و