بخش ۱۵
نصرالله منشیو جون زر از سوراخ برداشتند و زاهد و مهمان قسمت کردند من می دیدم که زاهد در خریطه ای ریخت و زیربالین بنهاد طمع در بستم که چیزی ازان بازآرم مگر بعضی از قوت من بقرار اصل باز شود و دوستان و بذاذر باز به دوستی و صحبت من میل کنند چون بخفت قصد آن کردم مهمان بیدار بود چوبی بر من زد از رنج آن پای کشان بازگشتم و بشکم در سوراخ رفتم و توقفی کردم تا درد بیارامید آن آز مرا بازبرانگیخت و بار دیگر بیرون آمدم مهمان خود مترصد بود چوبی بر تارک من زد چنانکه از پای درآمدم و مدهوش بیفتاد بسیار حیلت بایست تا بسوراخ باز رفتم و با خود گفتم
و بحقیقت درد آن همه زخمها همه مالهای دنیا بر من مبغض گردانید فو رنج نفس و ضعف دل من بدرجتی رسید که اگر حمل آن برپشت چرخ نهند چون کوه بیارامد وگر سوز آن در کوه افتد چون چرخ بگردد
و در جمله مرا مقرر شد که مقدمه همه بلاها و پیش آهنگ همه آفتها طمع است و کلی رنج و تبعت اهل عالم بدان بی نهایت استکه حرص ایشان را عنان گرفته می گرداند چنانکه اشتر ماده را کودک خرد بهرجانب می کشد و انواع هول و خطر و موونت حضر و مشقت سفر برای دانگانه بر حریص آسان تر که دست دراز کردن برای قبض مال برسخی و بتجربت می توان دانست که رضا بقضا و حسن مصابرت در قناعت اصل توانگری و عمده سروریا ست
