بخش ۱۲ - حکایت صیاد و آهو و خوگ و گرگ
نصرالله منشیآورده اند که صیادی روزی شکار رفت و آهوی بیفگند و برگرفت و سوی خانه رفت در راه خوگی با او دو چهار شد و حمله ای آورد و مرد تیر بگشاد و بر مقتل خوگ زدو خوگ هم در آن گرمی زخمی انداخت و هردو برجای سرد شدند گرگی گرسنه آنجا رسیدمرد و آهو و خوگ بدید شاد شد و بخصب و نعمت ثقت افزود و با خود گفت هنگام مراقبت فرصت و روز جمع و ذخیرتست چه اگر اهمالی نمایم از حزم و احتیاط دور باشد و بنادانی و غفلت منسوب گردم و بمصلحت حالی و مآلی آن نزدیک تر است که امروز بازه کمان بگذرانم و این گوشتهای تازه را در کنجی برم و برای ایام محنت و روزگار مشقت گنجی سازم و چندانکه آغاز خوردن زه کرد گوشهای کمان بجست در گردن گرگ افتاد و برجای سرد شد
و این مثل بدان آوردم تا بدانی که حرص نمودن برجمع و ادخار نامبارکست و عاقبت وخیم دارد
