بخش ۱۳
نصرالله منشیزن گفت الرزق علی الله راست می گویی و در خانه قدری کنجد و برنج هست بامداد طعامی بسازم و شش هفت کس را ازان لهنه ای حاصل آید هرکرا خواهی بخوان دیگر روز آن کنجد را بخته کرد در آفتاب بنهاد و شوی را گفتمرغان را می ران تا این خشک شود و خود بکار دیگر پرداخت مرد را خواب در ربود سگی بدان دهان دراز کرد زن بدید کراهیت داشت که ازا ن خوردنی ساختی ببازار برد و آن را با کنجد با پوست صاعا بصاع بفروخت و من در بازار شاهد حال بودم مردی گفت این زن بموجبی می فروشد کنجد بخته کرده بکنجد با پوست
