بخش ۸
نصرالله منشیچون روز چند بگذشت موش گفت اگر همین جای مقام کنی و اهل و فرزندان را بیاری از مکرمت دور نیفتد و منت هچرت متضاعف گردد و این بقعت نزهت تمام دارد و جایی دل گشای است زاغ گفت همچنین است و در خوشی این موضع سخنی ندارم لکن مرعی و لا کالسعدان مرغزاری است فلان جای که اطراف او پرشکوفه متبسم و گل خندان استو زمین او چون آسمان پرستاره تابان
زبس کش گاو چشم و پیل گوش است
چمن چون کلبه گوهر فروش است
و باخه دوست من آنجا وطن دارد و طعمه من در آن حوالی بسیار یافته شود و نیز این جایگاه بشارع پیوسته است ناگاه از راه گذریان آسیبی یابیم اگر رغبت کنی آنجا رویم و درخصب و امن روزگار گذاریم موش گفت
کدام آرزو بر مصاحبت و مجاورت تو برابر تواند بود و اگر ترا موافقت واجب نبینم کجا روم و بدین موضع اختیار نیامده ام و قصه من دراز است و دران عجایب بسیار چندانکه مستقری متعین شود با تو بگویم
