بخش ۹
نصرالله منشیزاغ دم موش بگرفت و روی بمقصد آورد چون آنجا رسید باخه ایشان را از دور بدید بترسید و در آب رفت زاغ موش را آهسته از هوا بزمین نهاد و باخه را آواز داد بتگ بیرون آمد و تازگیها کرد و پرسید که از کجا می آیی و حال چیست زاغ قصه خویش از آن لحظت که بر اثر کبوتران رفته بود و حسن عهد موش در استخلاص ایشان مشاهدت کردهو بدان دالت قواعد الفت میان هردو موکد شده و روزها یکجا بوده وانگاه عزیمت زیارت او مصمم گردانیده برو خواند باخه چون حال موش بشنود و صدق وفا و عزیمت زیارت او مصمم گردانیده برو خواند باخه چون حال موش بشنود و صدق وفا و کمال مروت او بشناخت ترحیبی هرچه بسزاتر واجب دید و گفت سعادت بخت ما کمال مروت او بشناخت ترحیبی هرچه بسزاتر واجب دید و گفت سعادت بخت ما ترا بدین ناحیت رسانیدو آن را بمکارم ذات و محاسن صفات تو آراسته گردانید
و للبقاع دول
زاغ پس از تقریر این فصول و تقدیم این ملاطفاتموش را گفت اگر بینی آن اخبار و حکایات که مرا وعده کرد بودی بازگویی تا باخه هم بشنود که منزلت او در دوستی تو همچنانست که ازان من
