بخش ۸ - حکایت زاهد و گوسفند و طراران
نصرالله منشیزاهدی از جهت قربان گوسپندی خرید در راه طایفه ای طراران بدیدند طمع در بستند و با یک دیگر قرار دادند که او را بفریبند و گوسپند بستانند پس یک تن به پیش او درآمد و گفت ای شیخ این سگ کجا می بری دیگری گفت شیخ عزیمت شکار می دارد که سگ در دست گرفته است سوم بدو پیوست و گفت این مرد در کسوت اهل صلاح است اما زاهد نمی نماید که زاهدان با سگ بازی نکنند و دست و جامه خود را از آسیب او صیانت واجب بینند از این نسق هر چیز می گفتند تا شکی در دل زاهد افتاد و خود را در آن متهم گردانید و گفت که شاید بود که فروشنده این جادو بوده است و چشم بندی کرده در جمله گوسپند را بگذاشت و برفت و آن جماعت بگرفتند و ببرد
و این مثل بدان آوردم تا مقرر گردد که به حیلت و مکر ما را قدم در کار می باید نهاد و آنگاه خود نصرت هر آینه روی نماید و چنان صواب می بینم که ملک در ملا بر من خشمی کند و بفرماید تا مرا بزنند و به خون بیالایند و در زیر درخت بیفگنند و ملک با تمامی لشکر برود و به فلان موضع مقام فرماید و منتظر آمدن من باشد تا من از مکر و حیلت خویشتن بپردازم و بیایم و ملک را بیاگاهنم ملک در باب وی آن مثال بداد و با لشکر و حشم بدان موضع رفت که معین گردانیده بود
