بخش ۱ - باب بوف و زاغ
رای گفت برهمن را که شنودم داستان دوستان موافق و مثل برادران مشفق اکنون اگر دست دهد بازگوید از جهت من مثل دشمنی که بدو فریفته نشاید گشت اگرچه کمال ملاطفت و تضرع و فرط مجاملت و تواضع
۱۹ شعر از نصرالله منشی
رای گفت برهمن را که شنودم داستان دوستان موافق و مثل برادران مشفق اکنون اگر دست دهد بازگوید از جهت من مثل دشمنی که بدو فریفته نشاید گشت اگرچه کمال ملاطفت و تضرع و فرط مجاملت و تواضع
بازرگانی بود بسیار مال اما به غایت دشمن روی و گران جان و زنی داشت روی چون حاصل نیکوکاران و زلف چون نامه گنهکاران شوی بر او به بلاهای جهان عاشق و او نفور و گریزان که به هیچ تأویل تم
ملک وزیر سوم را پرسید که را تو چه بیند گفت آن اولی تر که او را باقی گذاشته آید وبجای او بانعام فرمود که او در خدمت ملک ابواب مناصحت و اخلاص بجای آرد و عاقل ظفر شمرد دشمنان را از یک
زاهدی از مریدی گاوی دوشاستد و سوی خانه می برد دزدی آن بدید در عقب او نشست تا گاو ببرد دیوی در صورت آدمی با او هم راه شد دزد ازو پرسید که تو کیستی گفت دیو بر اثر اطن زاهد می روی تا
بشهر سرندیب درودگری زنی داشت بوعده روبه بازی بعشوه شیر شکاری رویی داشت چون تهمت اسلام دردل کافران وزلفی چون خیال شک در ضمیر مؤمن والحق بدو نیک شیفته و مفتون بودی و ساعتی از دیدار ا