بخش ۱ - باب بوف و زاغ
نصرالله منشیرای گفت برهمن را که شنودم داستان دوستان موافق و مثل برادران مشفق اکنون اگر دست دهد بازگوید از جهت من مثل دشمنی که بدو فریفته نشاید گشت اگرچه کمال ملاطفت و تضرع و فرط مجاملت و تواضع در میآن آرد و ظاهر را هرچه آراسته تر به خلاف باطن نماید و دقایق تمویه و لطایف تعمیه اندرآن بکار برد
برهمن گفت خردمند به سخن دشمن التفات ننماید و زرق و شعوذه او را در ضمیر نگذارد و هرچه از دشمن دانا و مخالف داهی تلطف و تودد بیش بیند در بدگمانی و خویشتن نگاه داشتن زیادت کند و دامن ازو بهتر درچیند چه اگر غفلتی ورزد و زخم گاهی خالی گذرد هر آینه کمین دشمن گشاده گردد و پس از فوت فرصت و تعذر تدارک پشیمانی دست ندهد و بدو آن رسد که به بوم رسید از زاغ رای پرسید که چگونه است آن
گفت
