بخش ۷ - ادامهٔ حکایت مرغان که میخواستند بوم را امیر خود کنند
نصرالله منشیو کار بوم و نفاق و غدر او را همین مزاج است و معایب او بی نهایت و این قدر که تقریر افتاد از دریایی جرعه ای و از دوزخ شعله ای باید پنداشت و مباد که رای شما برین قرار گیرد چه هرگاه افسر پادشاهی بدیدار ناخوب و کردار ناستوده موم ملوث شد
مهر و ماه از آسمان سنگ اندر آن افسر گرفت
مرغان بیکبار از آن کار باز جستند و عزیمت متابعت بوم فسخ کردند و بوم متاسف و متحیر بماند وز اغ را گفت مرا آزرده وکینه ور کردی و میان من و تو وحشتی تازه گشت که روزگار آن را کهن نگرداند و نمی دانم از جانب من این باب را سابقه ای بوده ست یا برسبیل ابتدا چندین ملاطفت واجب داشتی
و بداند که اگر درختی ببرند آخر از بیخ او شاخی جهد و ببالد تابه قرار اصل باز شود و اگر بشمشیر جراحتی افتد هم علاج توان کرد و التیام پذیرد و پیکان بیلک کاه در کسی نشیند بیرون آوردن آن هم ممکن گردد و جراحت سخن هرگز علاج پذیر نباشد وهر تطر که از گشاد زبان بدل رسد برآوردن آن در امکان نیاید ودرد آن ابد الدهر باقی ماند
رب قول اشد من صول
و هر سوزی را داروی است آتش را آب و زهر را تریاک و غم را صبر و عشق را فراق و آتش حقد را مادت بی نهایتست اگر همه دریاها بر وی گذری نمیرد و میان ما و قوم تو نهال عداوت چنان جای گرفت که بیخ او بقعر ثری برسد و شاخ او از اوج ثریا بگذرد
