بخش ۱۴
نصرالله منشیملک بومان باشارت او التفات ننمود تا آن زاغ را عزیز و مکرم و مرفه و محترم با او ببردند ومثال داد تا در نیکو داشت مبالغت نمایند همان وزیر که بکشتن او مایل بود گفت اگر زاغ را نمی کشید باری با وی زندگانی چون دشمنان کنید و طرفةالعینی از غدر و مکر او ایمن مباشید که موجب آمدن جز مفسدت کار ما و مصلحت حال او نیست ملک از استماع این نصیحت امتناع نمود و سخن مشیر بی نظیر را خوار داشت
و زاغ در خدمت او بحرمت هرچه تمامتر می زیست و از رسوم طاعت و آداب عبودیت هیچیز باقی نمی گذاشت و با یاران و اکفا رفق تمام می کرد و حرمت هر یک فراخور حال او و براندازه کار او نگاه می داشت و هر روز محل وی در دل ملک و اتباع شریفتر می شد و می افزود و در همه معانی او را محرم می داشتندو در ابواب مهمات و انواع مصالح با او مشاورت می پیوستند و روزی در محفل خاص و مجلس غاص گفت که ملک زاغان بی موجبی مرا بیازارد و بی گناهی مرا عقوبت فرمود و چگونه مرا خواب و خورد مهنا باشد که تتا کینه خویش نخواهم و او را دست برد مردانه ننمایم که گفته اند الکافة فی الطبیعة واجبة و در ادراک این نهمت بسی تامل کردم و مدت دراز در این تفکر و تدبر روزگار گذاشت و بحقیقت شناختم که تلا من در هیات و صورت زاغانم بدین مراد نتوانم رسید و بر این غرض قادر نتوانم شد و از اهل علم شنوده ام که چون مظلومی از دست خصم جایر و بیم سلطان ظالم دل بر مرگ بنهد و خویشتن را بآتش بسوزد قربانی پذیرفته کرده باشد و هر دعا که در آن حال گوید باجابت پیوندد اگر رای ملک بیند فرماید که تا مرا سوزند و دران لحظت که گرمی آتش بمن رسید از باری عزاسمه بخواهم که مرا بوم گرداند مگر بدان وسیلت برآن ستمگار دست یابم و این دل بریان و جگر سوخته را بدان تشفی حاصل آرم و در این مجمع آن بوم که کشتن او صواب می دید حاضر بود گفت
