بخش ۶ - حکایت شیر و روباه و خر
نصرالله منشیآورده اند که شیری را گر بر آمد و قوت او چنان ساقط شد که از حرکت فروماند و شکار متعذر شد روباهی بود در خدمت او و قراضه طعمه او چیدی روزی او را گفت ملک این علت را علاج نخواهد فرمود شیر گفت مرا نیز خار خار این می دارد و اگر دارو میسر شود تأخیری نرود و چنین می گویند که جز به گوش و دل خر علاج نپذیرد و طلب آن میسر نیست گفت اگر ملک مثال دهد توقفی نرود و به یمن اقبال او این قدر فرونماند و چون اشتر صالح خری از سنگ بیرون آورده شود و موی ملک بریخته است و فر و جمال و شکوه و بهای او اندک مایه نقصان گرفته و بدان سبب از بیشه بیرون نمی توان رفت که حشمت ملک و مهابت پادشاهی را زیان دارد و در این نزدیکی چشمه ای است و گازری هر روز به جامه شستن آنجا آید و خری که رخت کش اوست همه روز در آن مرغزار و بیارم و ملک نذر کند که دل و گوش او بخورد و باقی صدقه کند شیر شرط نذر به جای آورد
روباه نزدیک خر رفت و با او مفاوضت گشاده گردانید آنکه گفت موجب چیست که ترا لاغر و نزار و رنجور می بینم این گازر بر تواتر مرا کار می فرماید و در تیمار داشت اغباب نماید و البته غم علف نخورد و اندک و بسیار آسایش صواب نبیند روباه گفت مخلص و مهرب نزدیک و مهیا به چه ضرورت این محنت اختیار کرده ای گفتمن شهرتی دارم و هرکجا روم از این رنج خلاص نیابم و نیز تنها بدین بلا مخصوص نیستم که امثال من همه در این عنااند روباه گفت اگر فرمان بری ترا به مرغزاری برم که زمین او چون کلبه گوهر فروش به الوان جواهر مزین است و هوای او چون طبل عطار به نسیم مشک و عنبر معطر
