بخش ۱ - باب بوزینه و باخه
رای گفت شنودم داستان تصون از خداع دشمن و توقی از نفاق خصم و فرط تجنب و کمال تحرز که ازان واجبست اکنون بیان کند مثل آن کس که د رکسب چیزی جد نماید و پس از ادراک نهمت غفلت برزد تا ضای
۷ شعر از نصرالله منشی
رای گفت شنودم داستان تصون از خداع دشمن و توقی از نفاق خصم و فرط تجنب و کمال تحرز که ازان واجبست اکنون بیان کند مثل آن کس که د رکسب چیزی جد نماید و پس از ادراک نهمت غفلت برزد تا ضای
در جزیره ای بوزنگان بسیار بودند و کارداناه نام ملکی داشتند با مهابت وافر و سیاست کامل و فرمان نافذ و عدل شامل چون ایام جوانی که بهار عمر و موسم کامرانی است بگذشت ضعف پیری در اطراف
چون غیبت باخه از خانه او دراز شد جفت او در اضطراب آمد و غم و حیرت و اندوه و ضجرت بدو راه یافت و شکایت خود با یاری باز گفت جواب داد که اگر عیبی نکنی و مرا دران متهم نداری ترا از حال
باخه گفت من ترا برپشت بدان جزیره رسانم که در وی هم امن و راحت است و هم خصب و نعمت در جمله بر وی دمید تا بوزنه توسنی کم کرد و زمام اختیار بدو داد او را بر پشت گرفت و روی بخانه نهاد
گفت بوزنگان را عادت است که چون بزیارت دوستی روند و خواهند که روز برایشان بخرمی گذرد و دست غم بدامن انس ایشان نرسد دل با خود نبرند که آن مجمع رنج و محنت و منبع غم و مشقت است و باختی
آورده اند که شیری را گر بر آمد و قوت او چنان ساقط شد که از حرکت فروماند و شکار متعذر شد روباهی بود در خدمت او و قراضه طعمه او چیدی روزی او را گفت ملک این علت را علاج نخواهد فرمود ش
باخه گفت امروز اعتراف و انکار من یک مزاج دارد و در دل تو از من جراحتی افتاد که به لطف چرخ و رفق دهر مرهم نپذیرد و داغ بدکرداری و لییم ظفری در پیشانی من چنان متمکن شد که محو آن در و