بخش ۴
نصرالله منشیباخه گفت من ترا برپشت بدان جزیره رسانم که در وی هم امن و راحت است و هم خصب و نعمت در جمله بر وی دمید تا بوزنه توسنی کم کرد و زمام اختیار بدو داد او را بر پشت گرفت و روی بخانه نهاد چون بمیان آب رسید تاملی کرد و از ناخوبی آنچه پیش داشت بازاندیشید و با خود گفت سزاوارتر چیزی که خردمندان ازان تحرز نموده اند بی وفایی و غدر است خاصه در حق دوستان و از برای زنان که نه در ایشان حسن عهد صورت بندد و نه ازیشان وفا و مردمی چشم توان داشت و گفته اند که برکمال عیار زر بعون و انصاف آتش وقوف توان یافت و بر قوت ستور بحمل بارگران دلیل توان گرفت و سداد و امانت مردان بداد و ستد بتوان شناخت و هرگز علم بنهایت کارهای زنان و کیفیت بدعهدی ایشان محیط نگردد
بیستاد و با دل ازین نمط مناظره می کرد و آثار تردد در وی می نمود بوزنه را ریبی افتاد که پیغامبر گفته است صلی الله علیه و سلم العاقل یبصر بقلبه مالا یبصر الجاهل بعینه و پرسید که موجب فکرت چیست مگر برداشتن من بر تو گران آمد و ازان جهت رنجور شدی باخه گفت از کجا می گویی و از دلایل آن بر من چه می بینی گفت مخایل مخاصمت تو با خود و تحیر رای تو در عزیمت تو ظاهر است باخه جواب داد که راست می گویی من در این اندیشه افتاده ام که روز اولست که تو این تجشم می نمایی و جفت من بیمار است و لابد خللی خالی نباشد و چنانکه مراداست شرایط ضیافت و لوازم اکرام و ملاطفت بجای نتوانم آورد بوزنه گفتچون عقیدت تو مقرر است و رغبت در طلب رضا و تحری مسرت من معلوم اگر تکلف د رتوقف داری بصحبت و محرومیت لایق تر افتد و معول دراین معانی برمعاینه ضمایر و مناجات عقاید تواند بود و آنچه من می شناسم از خلوص اعتقاد تو ورای آنست که بموونت محتاج گردی و در نیکو داشت من نتوق لازم شمری دل فارغ دار و خطرات بی وجه بی خاطر مگذار
