بخش ۲ - افسانهٔ شیر و مرد تیرانداز
نصرالله منشیآورده اند که شیری ماده با دو بچه در بیشه ای وطن داشت
روزی به طلب صید از بیشه بیرون رفت تیراندازی بیامد و هر دو بچه او را بکشت و پوست بکشید چون شیر بازآمد و بچگان را از آن گونه بر زمین افگنده دید فریاد و نفیر به آسمان رسانید و در همسایگی او شگالی پیر بود چون آواز او بشنود به نزدیک او رفت و گفت موجب ضجرت چیست شیر صورت حال باز راند و بچگان را بدو نمود
شگال گفت بدان که هر ابتدایی را انتهایی است و هرگاه که مدت عمر سپری شد و هنگام اجل فراز رسید لحظتی مهلت صورت نبندد فاذا جاء اجلهم لایستاخرون ساعة و لایستقدمون و نیز بنای کارهای این عالم فانی برین نهاده شده استبر اثر هر شادی غمی چشم می باید داشت و بر اثر هر غم شادیی توقع می باید کرد و در همه احوال به قضای آسمانی راضی می بود که پیرایه مردان در حوادث صبر است
تا بود چنین بده ست کار عالم
شادی پس اندهست و راحت پس غم
جزع در توقف دار و انصاف از نفس خود بده و ما اصابک من سییة فمن نفسک و در امثال آمده ست که یداک او کتا وفوک نفخ آنچه تیرانداز با تو کرده ست اضعاف آن از جهت تو بر دیگران رفته است و ایشان همین جزع در میان آورده اند و اضطراب بیهوده کرده و باز به ضرورت صبور گشته بر رنج دیگران صبرکن چنان که بر رنج تو صبر کردند و نشنوده ای کما تدین تدان هرچه کرده شود مکافات آن از نیکی و بدی بر اندازه کردار خویش چشم می باید داشت چه هرکه تخمی پراگند ریع آن بی شک بردارد واگر همین سیرت را ملازم خواهی بود از اینها بسی می باید دید اخلاق خود را به رفق و کم آزاری آراسته گردان و خلق را مترسان تا ایمن توانی زیست
