بخش ۴
نصرالله منشیدیگر روز شریف زاده را گفتند که امروز به جمال خویش کسی اندیش که ما را فراغی باشد اندیشید که اگر بی غرض بازگردم یاران ضایع مانند در این فکرت به شهر درآمد رنجور و متاسف پشت به درختی بازنهاد ناگهان زن توانگری بر وی گذشت و او را بدید مفتون گشت و گفت ما هذا بشرا ان هذا الا ملک کریم و کنیزک را گفت تدبیری اندیش
نگارخانه چین است و ناف آهو چین
درون چین دو زلف و برون چین قباش
کنیزک به نزدیک او آمد و گفت کدبانو می گوید که
وقف الهوی بی حیث انت فلیس لی
اگر به جمال خود ساعتی میزبانی کنی من عمر جاوید یابم و ترا زیان ندارد جواب داد فرمان بردارم هیچ عذری نیست در جمله برخاست و به خانه او رفت
اندر برم و بریزم ای طرفه ری
در خانه ترا و در قدح پیش تو می
بیرون کشم و پاک کنم اندر پی
از پای تو موزه وز بناگوش تو خوی
و روزی در راحت و نعمت بگذرانید و به وقت بازگشتن پانصد درم صلتی یافت برگ یاران بساخت و بر در شهر بنبشت که قیمت یک روزه جمال پانصد درم است
