بخش ۱ - باب شاهزاده و یاران او
رای گفت شنودم مثل اصطناع ملوک و احتیاط واجب دیدن در آنچه تا بدگوهر نادان را استیلا نیفتد که قدر تربیت نداند و شکر اصطناع نگزارد اکنون بازگوید که چون کریم عاقل و زیرک واقف بسته بند
۹ شعر از نصرالله منشی
رای گفت شنودم مثل اصطناع ملوک و احتیاط واجب دیدن در آنچه تا بدگوهر نادان را استیلا نیفتد که قدر تربیت نداند و شکر اصطناع نگزارد اکنون بازگوید که چون کریم عاقل و زیرک واقف بسته بند
آورده اند که چهار کس در راهی یک جا افتادند اول پادشاه زاده ای که آثار طهارت عرق و شرف منصب در حرکات و سکنات وی ظاهر بود و علامات اقبال و امارات دولت عرق و شرف منصب در حرکات و سکنات
روزی بر لفظ ملک زاده رفت که کار های این سری به مقادیر آن سری منوط است و به کوشش و جهد آدمی تفاوتی بیشتر ممکن نشود و آن لوی تر که خردمند در طلب آن خوض ننماید و نفس خطیر و عمر عزیز ر
دیگر روز شریف زاده را گفتند که امروز به جمال خویش کسی اندیش که ما را فراغی باشد اندیشید که اگر بی غرض بازگردم یاران ضایع مانند در این فکرت به شهر درآمد رنجور و متاسف پشت به درختی ب
دیگر روز بازرگان بچه را گفتند امروز ما مهمان عقل و کیاست تو خواهیم بود خواست که به شهر رود در آن نزدیکی کشتی مشحون به انواع نفایس به کران آب رسیده بود اما اهل شهر در خریدن آن توقفی
دیگر روز پادشاه زاده را گفتند که اگر توکل ترا ثمرتی است تیمار ما بباید داشت او در این فکرت روی به شهر آورد از قضا را امیر آن شهر را وفات رسیده بود و مردم شهر به تعزیت مشغول بودند ا
و در آن شهر سنتی بود که ملوک روز اول بر پیل سپید گرد شهر برآمدندی او همان سنت نگاه داشت چون به دروازه رسید و خطوط یاران بدید بفرمود تا پیوسته آن بنبشتند که اجتهاد و جمال و عقل آنگا
من در خدمت یکی از بزرگان بودم چون بی وفایی دنیا بشناختم و بدانستم که این عروس زال بسیار شاهان جوان را خورد و بسی عاشقان سرانداز از پای درآورد با خود گفتم ای ابله تو دل در کسی می بن
چون برهمن بدینجا رسید و این فصول بپرداخت رای خاموش ایستاد و بیش سؤال نکرد برهمن گفت آنچه در وسع و امکان بود در جواب و سؤال با ملک تقدیم نمودم و شرط خدمت اندران به جای آوردم امیدوار