شمارهٔ ۱
منع سودی نکند کاش نصیحت گر ما گر تواند ببرد تیرگی از اختر ما تو مگر در دل ماهی که چنین می گردند ماه و خورشید چو پروانه به گرد سر ما در شکست دل ما پرهیزی نیست به لاف ما حبابیم نسیمی
۶۰ شعر از ابوالحسن فراهانی
منع سودی نکند کاش نصیحت گر ما گر تواند ببرد تیرگی از اختر ما تو مگر در دل ماهی که چنین می گردند ماه و خورشید چو پروانه به گرد سر ما در شکست دل ما پرهیزی نیست به لاف ما حبابیم نسیمی
یک نظر دیدم و دل با نیش مژگان خوگرفت یک تبسم کرد و سر با ترک سامان خوگرفت آرزو دارم که جان در پایش افشانم ولی ترسم از تنهایی دردش که با جان خو گرفت پیرهن پنهان درم دانم زهم دور افک
دل غمین بستاند که جان شاد دهد فلک فریب دهد هرکه را مراد دهد اگر به کوی تو دیرم آمدم مرنج از من کسی نبود که ترم به باد دهد زمانه جور به هر کس کند مرا سوزد که از جفای تو جور زمانه یا
میان ما و دل یارب چرا این ماجرا باشد دو کس نادیده هم را در میان کلفت چرا باشد چرا زلفت به دزدی میبرد دل من چه می گویم اگر بیگانه با آشنایی آشنا باشد رفیقا تا به کی پیشم ز یار بی وف
اگر نبیند سوی من ساقی چه سود ار می دهد نشاء نظاره آن چشم را می کی دهد چشم مستش هر دمم مست از نگاهی می کند مست چون ساقی شود پیمانه پی در پی دهد مدتی شد کز ضمیرش رفته ام دشمن کجاست ت