شمارهٔ ۲۵ - دست به دامان!
عارف قزوینیگر رسد دست من به دامانش
می زنم چاک تا گریبانش
عمرم اندر غمت به پایان شد
شب هجر تو نیست پایانش
درد عشق آن قدر نصیبم کن
که توانی رسی به درمانش
آن چه با من به زندگی کرده است
مرگ من می کند پشیمانش
دست و پا جمع کن که می گذرد
به سر کشته شهیدانش
سر دل فاش کرد دیده از آن
که دگر نیست حال کتمانش
چون بنایی به کار عالم نیست
بکن ای سیل اشک بنیانش
هر که از کاسه سر جم خورد
باده سازد جهان نمایانش
ساغر می به گردش آر که چرخ
نیست مستحکم عهد و پیمانش
