شمارهٔ ۱ - مس قلب در خور اکسیر
دل به تدبیر بر آن زلف چو زنجیر افتاد وای بر حالت دزدی که به شب گیر افتاد دانه خال لب و دام سر زلف تو دید شد پشیمان که در این دام چرا دیر افتاد گاه و بیگاه ز بس آه کشیدم ز غمت سینه
۸۹ شعر از عارف قزوینی
دل به تدبیر بر آن زلف چو زنجیر افتاد وای بر حالت دزدی که به شب گیر افتاد دانه خال لب و دام سر زلف تو دید شد پشیمان که در این دام چرا دیر افتاد گاه و بیگاه ز بس آه کشیدم ز غمت سینه
ز زلف بر رخ همچون قمر نقاب انداخت فغان که هاله به رخسار آفتاب انداخت هلاک ناوک مژگان آنکه سینه ما نشانه کرد و بر او تیر بی حساب انداخت رها نکرد دل از زلف خود به استبداد گرفت و گفت
می از اندازه فزونش بده ای ساقی بزم تا خراب افتد و ما دست به کاری بزنیم شب اگر دست به گیسوی نگاری بزنیم ره صد قافله دل در شب تاری بزنیم سخت ها سست شود در گه همدستی ما همه همدست اگر
شکنج طره زلفت شکن شکن شده است دلم شکنجه در آن زلف پر شکن شده است نماند قوت رفتن ز ضعف با این حال عجب که سایه من بار دوش تن شده است نمود لاغرم از بس که درد هجرانش به جان دوست تهی تن
فتادم از نظر آن لحظه ای که دور شدم خوشم به گریه که از دست هجر کور شدم گهی به میکده و گاه در خراباتم هزار شکر که با اهل درد جور شدم دعاش گفتم و دشنام هم نداد جواب کجاست مرگ که پیش ر