شمارهٔ ۱ - جواب عارف به دوستش آقای م. ر. هزار
بهتر ز کوی یار دل اندر نظر نداشت یا چون من فلک زده جای دگر نداشت چندین هزار یار گرفتم یک از هزار همچون هزار از دل زارم خبر نداشت گفتم من آنچه راست به گوشی اثر نکرد کشتم هر آنچه تخم...

ابوالقاسم عارف قزوینی (۱۲۵۹–۱۳۱۲ ه.ش)، شاعر و تصنیفساز اهل ایران بود. عارف در سال ۱۲۵۹ هجری شمسی در قزوین متولد شد. پدرش «ملاهادی وکیل» بود. عارف صرف و نحو عربی و فارسی را در قزوین فراگرفت. خط شکسته و نستعلیق را بسیار خوب مینوشت. موسیقی را نزد میرزاصادق خرازی فراگرفت. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسن واعظ، یکی از وعاظ قزوین، به نوحه خوانی پرداخت و عمامه میبست ولی پس از مرگ پدر عمامه را برداشت و ترک روضه خوانی کرد. عارف در ۱۷ سالگی به دختری به نام «خانمبالا» عشق و علاقه پیدا کرد و با او پنهانی ازدواج کرد. (تصنیف دیدم صنمی را در وصف ایشان سرود) فشارهای خانواده دختر پس از اینکه مطلع گردیدند زیاد شد و عارف به ناچار به رشت رفت و پس از بازگشت با وجود عشق بسیار، آن دختر را طلاق داد و تا آخر عمر ازدواج نکرد. عارف در سال ۱۳۱۶ ه.ق به تهران آمد و چون صدای خوشی داشت با شاهزادگان قاجار آشنا شد و مظفرالدین شاه خواست او را در ردیف فراش خلوتها درآورد، اما عارف به قزوین بازگشت. در سال ۱۳۲۳ در زمان آغاز ۲۳ سالگی عارف زمزمه مشروطیت بلند گشته بود، عارف نیز با غزلهای خود به موفقیت مشروطیت کمک کرد. عارف در سال ۱۳۰۷ جهت معالجه نزد دکتر بدیع به همدان رفت و برای همیشه در آنجا ماند. سرانجام عارف در روز دوشنبه دوم بهمن ۱۳۱۲ خورشیدی در حالی که ۵۴ سال داشت، مرگ زودرس به سراغش آمد و در آرامگاه بوعلی سینا (واقع در همدان، خیابان بوعلی) بهخاک سپرده شد. تصنیفهای عارف به همت یکی از علاقمندان ادبیات فارسی به گنجور اضافه شده است.
بهتر ز کوی یار دل اندر نظر نداشت یا چون من فلک زده جای دگر نداشت چندین هزار یار گرفتم یک از هزار همچون هزار از دل زارم خبر نداشت گفتم من آنچه راست به گوشی اثر نکرد کشتم هر آنچه تخم...
دیدم صنمی سروقد و روی چو ماهی یا به اختصار دیدم صنمی نخستین تصنیف عارف قزوینی است که سال ۱۳۱۵ ه ق در دستگاه شور ساخته شد عارف قزوینی دیدم صنمی را در هجده سالگی قبل از آمدن به تهران...
دل به تدبیر بر آن زلف چو زنجیر افتاد وای بر حالت دزدی که به شب گیر افتاد دانه خال لب و دام سر زلف تو دید شد پشیمان که در این دام چرا دیر افتاد گاه و بیگاه ز بس آه کشیدم ز غمت سینه ...
نشسته بودم دوش از درم درآمد یار شکن به زلف و گره بر جبین عرق به عذار خراب چون دل من چشم و خشمش اندر چشم نشست پشت به من کرد روی بر دیوار بگفتمش ز چه تندی کنی و بدخویی ز خوبرو نتوان ...
نامه من برت از کان شفا می آید محترم دار که این نامه ز ما می آید از سیه کاری من گشته گریزان از من شکوه ها دارد و در پیش شما می آید گر بگوید سخن بی سر و پا گوش مکن که به غمازی ما باد...
عارف قزوینی در دیوان خود و در مقدمه ای بر این تصنیف آورده است این تصنیف در دوره دوم مجلس شورای ایران در تهران ساخته شده است به واسطه عشقی که حیدرخان عمواوغلی بدان داشت میل دارم این...
خوشا شیراز و عهد باستانش درخشان دوره دور کیانش درود پاک نیکان بر روان نکو کیخسرو گیتی ستانش فرح گستر سراسر کوه و دشتش نشاط آور زمین و آسمانش همه دانش پژوه و مملکت دوست بزرگ و کوچک ...
ز زلف بر رخ همچون قمر نقاب انداخت فغان که هاله به رخسار آفتاب انداخت هلاک ناوک مژگان آنکه سینه ما نشانه کرد و بر او تیر بی حساب انداخت رها نکرد دل از زلف خود به استبداد گرفت و گفت ...
عارف در دیوانش می نویسد که این تصنیف را پنج-شش ماه پس از تصنیف شوستر که آن را زمستان سال ۱۳۲۹ هق سروده با یک حالت یأس و ناامیدی ساخته است باد فرح بخش بهاری وزید پیرهن عصمت گل بردری...
می از اندازه فزونش بده ای ساقی بزم تا خراب افتد و ما دست به کاری بزنیم شب اگر دست به گیسوی نگاری بزنیم ره صد قافله دل در شب تاری بزنیم سخت ها سست شود در گه همدستی ما همه همدست اگر ...
دل ز می دست برنمی دارد دست تا هست برنمی دارد صبح شد باز از گریبانم زندگی دست برنمی دارد خون دل ریخت چشم مستش و این قتل خون بست برنمی دارد هیچکس هیچ چیز غیر از دل چون که بشکست برنمی...
بلبل شوریده فغان می کند شکوه ز آشوب جهان می کند دامن گل گشته ز دستش رها ناله و فریاد و امان می کند باد خزان پیرهن گل درید دامن گل شد ز نظر ناپدید سرو چو یعقوب از این غم خمید غصه قد...
سرخ آن کس که رخ از باده گلگون نکند فصل گل روی همان به که به هامون نکند پای در دره کیخسرو و دارا ننهد سیر این منظره با خاطر محزون نکند همه از دامن الوند پر از دامن گل نیست کس را ز خ...
شکنج طره زلفت شکن شکن شده است دلم شکنجه در آن زلف پر شکن شده است نماند قوت رفتن ز ضعف با این حال عجب که سایه من بار دوش تن شده است نمود لاغرم از بس که درد هجرانش به جان دوست تهی تن...
فتادم از نظر آن لحظه ای که دور شدم خوشم به گریه که از دست هجر کور شدم گهی به میکده و گاه در خراباتم هزار شکر که با اهل درد جور شدم دعاش گفتم و دشنام هم نداد جواب کجاست مرگ که پیش ر...
به نام آنکه در شأنش کتاب است چراغ راه دینش آفتاب است مهین دستور دربار خدایی شرف بخش نژاد آریایی دو تا گردیده چرخ پیر را پشت پی پوزش به پیش نام زردشت به زیر سایه نامش توانی رسید از ...
عارف قزوینی گریه را به مستی را در شکایت از زمامداری ناصرالملک که در آن زمان نایب السلطنه احمدشاه بود سال ۱۳۲۸ هق تصنیف کرده است گریه را به مستی بهانه کردم شکوه ها ز دست زمانه کردم ...
عارف بنا به آنچه در دیوانش نوشته این تصنیف را پس از جدایی از دوست وفادارش استاد علی محمد معمارباش بین قم و اصفهان ساخته است سال ۱۳۲۹ هق از کفم رها شد قرار دل نیست دست من اختیار دل ...
خسته از دست روزگار شدم ماندم آنقدر تا ز کار شدم خون دل آنقدر به دامن ریخت که من از دیده شرمسار شدم تن و جان خسته بار هجر گران به عجب زحمتی دچار شدم به امید گل رخت چندان ماندم ای سر...
یار اگر بیگانه با اغیار می شد بد نمی شد وز صمیم قلب با ما یار می شد بد نمی شد جایگزین مسند درباریان سفله پرور جنس قاطرچی و سردمدار می شد بد نمی شد کعبه افراد جانی قصر شاه جورگستر گ...
ترک چشمش ار فتنه کرد راست بین دو صد از این خدا فتنه فتنه خواست خدا فتنه خواست ای صبا زبردست را بگوی دست دیگری خدا روی دست هاست جانم روی دستهاست حرص بین و آز پنجه کرده باز بهر صعوه ...
به روشنایی افکار نغز پی نبرد قلم که راه نپیمود جز به تاریکی درین خیال ز دست خیال باریکم به صورت قلم افتاده ام ز باریکی
عوض اشک ز نوک مژه خون می آید با خبر باش دل از دیده برون می آید مکن ای دل هوس سلسله زلف بتان که از این سلسله آثار جنون می آید اضطرابی به دل افتاد حریفان بی شک آنکه صید دل ما کرد کنو...
آواره به کوه و دشت و صحرا شده ام مجنونم و دیوانه لیلا شده ام آن کو پی آبرو بود عاشق نیست من عاشق صادقم که رسوا شده ام