بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم
هست بسم الله الرحمن الرحیم مصحف آیات اسرار قدیم نام حق سر دفتر هر دفتر است آنچه بی نام خدای ست ابتر است افتتاح نامها از نام او هر دو عالم جرعه نوش از جام او حمد بی علت خدا را لایقس...

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
هست بسم الله الرحمن الرحیم مصحف آیات اسرار قدیم نام حق سر دفتر هر دفتر است آنچه بی نام خدای ست ابتر است افتتاح نامها از نام او هر دو عالم جرعه نوش از جام او حمد بی علت خدا را لایقس...
رهزنان چون رهنما پنداشتی احمد و بوجهل چون هم داشتی اشقیا از اولیا نشناختی دین و دنیا را از آ ن درباختی کرده ای اعمی تر از خود پیر راه لاجرم هرگز ندانی ره ز چاه غول را کردی تصور رهن...
زاد راه او فغان و زاریست عزت و دولت همه در خواریست گر تو خواهی دولت دیدار یار باش گریان همچو ابر نوبهار گریه و زاری نشان درد بود هر که سوز و درد دارد مرد بود دیدۀ بی گریه خود ناید ...
والی اقلیم عرفان بایزید آنکه دایم بود عشقش بر مزید گفت حق فرمود الهامی بدل آمد آوازی و اعلامی بدل که خزینه ما ز هر جنسی پر است اندرین گنجینه هر نقدی دراست طاعت مقبول خود اینجا بسی ...
آتش درد طلب دردل فروز هر چه یابی غیر مطلوبت بسوز بگذر از ناموس در راه طلب لاابالی وار رو در راه رب هر که در راه طلب مردانه است از خیال کفر و دین بیگانه است تا طلب در باطنت ظاهر نشد...
اندرین معنی بگویم قصه ای تا برد هر طالبی زو حصه ای داشتم یاری که یار شوق بود عارف حق بین و صاحب ذوق بود در حضر چون جان و تن با هم بدیم در سفر با هم مصاحب می شدیم اتفاقا سوی تبریز آ...
نقل آمد از کبار اولیا از سری آن سرور اهل صفا رهنمای سالکان را ه دین آن ولی خاص رب العالمین داشت در بغداد روزی مجلسی جمع گشته خاص و عام آنجا بسی بود او مشغول وعظ و پند خلق بهر حق نه...
صحبت طالب طلب ای مرد دین هر که طالب نیست زو دوری گزین زهر قاتل می شمر صحبت به عام هست صحبت را اثرهای تمام چون مصاحب گشت مس با کیمیا شد زر خالص ز صحبت ای کیا بید چون گردد مصاحب با ن...
کی ازین معنی بیابی تو نشان تا نگردی خاک راه کاملان اندرین ره گر نداری پیشوا کی ز وصل دوست گردی بانوا شرط این ره چیست پیر راهدان الرفیق آنگه طریق آخر بخوان در طریقت گر نداری راهبر ک...
چار قسم اند سالکان راه دین حال هر یک را زمن بشنو یقین اولین مجذوب سالک آمدست کاول از جذبه به حق واصل شدست حق فرستادش به سوی خلق زود تا که خلقان جهان را ره نمود با همه قربی که دارد ...
زاهدی در وقت سلطان بایزید بود در بسطام در تقوی وحید بود بس صاحب قبول و با تبع در میان شهر شهره در ورع صایم الدهر و به شب قایم چو شمع دایم از خوفش روان در دیده دمع هرگز او از صحبت س...
یا الهی انت منان الکریم صاحب الاکرام و المن العظیم تا به کی باشم ز دیدارت جدا روی بنما تا کنم جان را فدا باده یی ده کز خودم سازد خلاص تا در آیم بی خبر در بزم خاص باز کن آخر در میخا...
بایزید آن حجت اسلام و دین آن خلیفه حق و قطب العارفین گفت دیدم یک شبی حق را به خواب گفتمش ای درگهت خیر المآب ره به تو چون است در تو چون رسم ره به وصل خود نما ای مونسم من ندارم بیجما...
من درین ره چون که گشتم محو عشق یافتم ذوق دگر از صحو عشق چون فنا گردد من و ما و تویی بیگمان گردد یکی نقش دویی آن عجایبها که در راه فنا دیده ام کی شرح آن باشد روا شمه ای زان در بیان ...
نفس اماره چو مرد از خوی بد دید موتوا را به دیده سر خود شد قیامتهای نفس ظاهرش دید من مات عیان چشم سرش خود قیامتهای انفس هست چار آن یکی صغری دگر وسطی شمار بعد از آن کبری دگر عظمی بدا...
نیست مردم هر کرا خلق بدست در حقیقت چون سباعست و ددست صاحب خلق بد آمد همچو دیو دایما با خلق در مکرست و ریو خلق بد ز افعال بد هم بدترست زانکه اصل هر بدی خلق بدست خلق بد مردود دلا ساز...
نفس تا اماره باشد آتش است دایما با سوختن او را خوش است چونکه شد لوامه بر طبع هواست مختلف احوال با خوف و رجاست چونکه گردد ملهمه غالب بر او وصف ماهیه بود ای رازجو مطمینه چون شود یابد...
عارفی می رفت یک روزی به راه بود صحرا و نبود آنجا پناه ابر پیدا گشت و باریدن گرفت جامه اش تر گشت و چاهیدن گرفت می دوید از دست باران آن چنان که تو گویی کرد دشمن قصد جان چون در آن صحر...
تو به معنی جان جمله عالمی هر دو عالم خود تویی بنگر دمی لوح محفوظ است در معنی دلت هر چه می جویی شود زو حاصلت در حقیقت خود تویی ام الکتاب هم ز خود آیات حق را بازیاب صورت نقش الهی خود...
سرور اقطاب عالم بایزید آنکه خود را آنچنان که هست دید راستی را او درین ره حجت است قول او چون فعل او بی صنعت است همچو بحرم گفت من اندر مثل نی چو عمان بلکه دریای ازل کو ندارد ساحل و ق...
چون ترا نفس تو شد اعدا عدو بر حذر می باش روز و شب از او هر که گردد او مطیع نفس بد روی نیکی می نبیند تا ابد خود خلاف نفس در راه خدا بهترین طاعت آمد مر تو را بدترین دشمنت چون نفس تست...
وحی آمد سوی موسی از خدا گر همی خواهی رضای لطف ما بر خلاف نفس میکن هر چه هست دشمن این نفس سرکش کن درست من که خلاق جهانم در جهان هیچ مخلوقی نیاوردم عیان کو منازع در خداوندی شود بر خل...
آن حبیب خاص رب العالمین آن شفیع خلق عالم یوم دین گشته تابان مهر و مه از روی او منزل جانها خم گیسوی او از جمال اوست عالم را صفا گشته از خوانش دو گیتی بانوا اوست ایجاد جهان را واسطه ...
دل به معنی جوهری روحانی است دل نه از جسم است و نه جسمانی است دل چه باشد غیر نفس ناطقه آنکه از حق تافت بر وی بارقه آنکه دانا گفت عقل مستفاد در حقیقت دان که بودش دل مراد استفاده گر ک...