شمارهٔ ۴۸۲
دلا در عاشقی برگو چه دیدی که درد عشق را برجان خریدی بصحرای طلب عمری برفتی نشان کو گر بمطلوبت رسیدی چو دلبر دیده جانا نگویی ز درد دل چه گفتی و شنیدی چنین سرمست و لایعقل چرایی مگر از...

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
دلا در عاشقی برگو چه دیدی که درد عشق را برجان خریدی بصحرای طلب عمری برفتی نشان کو گر بمطلوبت رسیدی چو دلبر دیده جانا نگویی ز درد دل چه گفتی و شنیدی چنین سرمست و لایعقل چرایی مگر از...
ببرد آخر دل و دینم بغارت ترک یغمایی بغمزه چشم مست او ربود از من من و مایی گناه ما بگو تا چیست جز عشق تو ورزیدن که مشهور جهان کردی مرا زینسان برسوایی دو عالم محو گرداند شعاع پرتو حس...
چون جهانرا پیش جانان نیست یک جو حرمتی جان فدا کن ای دل ار هستی تو صاحب همتی درد عشقت عاشقانرا دولتی بی منتهاست کز غم عشق تو می یابند هر دم لذتی ای نسیم صبحگاهی اشتیاق جان من پیش جا...
خدا راای صبا از من دعایی ببر پیش جفاجو بیوفایی بگو با عاشق مهجور زارت چنین بی رحم و ناپروا چرایی بگفت و گوی بدگویان حاسد چرا بیگانه گشتی ز آشنایی ترا آرام بی ما هست لیکن مرا بی تو ...
تجلی العشق فی کل المجالی بوجه جل عن وصف الجمال نیاید شرح حسنش در عبارت کجا در قال آید ذوق حالی درآمد یار در کوی خرابات قدح در دست و مست و لاابالی بهر صورت نمود او رخ بطوری چو ظاهر ...
ز تاب آتش شوقت شدم مجنون و شیدایی چه باشد گر بمشتاقان جمال خویش بنمایی بیکدم شور و غوغای قیامت در جهان گیرد چنین سرمست از خلوت بصحرا گر برون آیی دل دیوانه از رویت نمیدانم چه می بین...
عاشقم برخط و خال و رخ مه سیمایی که بیک عشوه فریبد دل صد دانایی هست در گردن جان سلسله زلف کسی که اسیرست بدامش دل هر شیدایی چون توان دید جمال رخش امروز بنقد از پی نسیه چرا منتظر فردا...
درآبکوی خرابات عشق اگر مردی شراب بیخبری نوش تا شوی فردی ز صحن جان و دلم سوسن و سمن روید اگر ز گلشن رویت بما رسد وردی بچشم اهل نظر گشت کحل بینایی صبا ز کوی تو هرجا که می برد گردی رس...
ساقی بیا که موسم عیش آمد و طرب پرکن قدح که میگذرد فرصت عجب مستم کن آنچنان که ندانم سر از قدم تا وار هم ز غصه دوران پر تعب خواهی که حق شناس شوی خویشتن شناس عارف بخود نگشته شناسا نه ...
شهباز فضای لامکانی ماییم سیمرغ هوای بی نشانی ماییم گر ره بخزانه حقیقت طلبی مفتاح در گنج معانی ماییم
یاسیدی و یا سندی انت منیتی والله لیس غیرک قصدی و نیتی ما خاب سایل لکریم من اجله وجهت نحو ساحتکم رکب حاجتی وردی لذکر حسنک یا املح الملاح ما غیره بحبک فرضی و سنتی من شوق نور وجهک فی ...
سفری قد اخبر عن حضری قد اخبر عن حضری سفری سهری من شوق لقایکم من شوق لقایکم سهری شرری من نار محبتکم من نار محبتکم شرری سمری فی الخلوة ذکرکم فی الخلوة ذکرکم سمری سقری بعدی من قربکم ب...
سقانی شرابا من کؤوس المحبة فاسکرنی حتی صحوت بغیبتی فلما محی رسمی تلا تلا وجهه عیاناکنور الشمس من کل ذرة وجدت ظلال الکون استار نوره و عینای فی الاکوان ناظر بغیتی ففی کل مجلی قد تجلی...
تغربت عن داری فیا طول غربتی لقد ضاق قلبی من فرق الاحبة ومن فرقة الاحباب ماکنت لاقیا عذاب الیم عنده من عذوبة الا یا رسولا ان بلغت دیارهم فبلغ الیهم حال شوقی ولوعتی فان طال هذا البون...
مظهر کل ظهورش گرنه نفس ماستی صورتم بر زیب کرمنا کجا آراستی گرنه از معشوق بودی عشق ورزی از نخست در میانه نام عاشق ازکجا پیداستی گرنه حسن بیحدش کردی تقاضای ظهور از چه رو عالم چنین پر...
اگر زلفین تو پر خم نبودی نشان کفر در عالم نبودی گره از جعد گیسو گر گشودی دل شیدا چنین درهم نبودی نقاب از حسن رویت گر فتادی دل عاشق اسیر غم نبودی وگر مهر رخت تابان نگشتی دل مجروح را...
وقت نماز ز عشق شنیدم عجب ندا قد اذن المویذن حیوا علی الفنا ای دل بذوق زهر فنا نوش و غم مخور بعدالفناء قد تجدالعز والبقا گوید خرد که پر خطر است این طریق عشق والله لا اخاف من الموت ف...
ای ذات تو برتر از خیال من و ما ز آثار صفات تو جهان شد پیدا اشیاء همه غرق نور رویت بینم ای حسن و جمال تو هویدا ز اشیا
درد عشقش مرهم جان منست کفر عشقش عین ایمان منست بی سرو سامان شدن در عشق دوست هم بجان او که سامان منست آیت دیوانگی و عاشقی گوبیا خود خاص درشان منست در نظربازی و قلاشی کنون در همه آفا...
من نخواهم شادی و عیش و طرب درد و سوز عشق خواهم روز و شب از غم و محنت گریزانند خلق ما بجان جویای دردش ای عجب وصل مطلوب آرزوی طالب است من فنای خویش خواهم زین طالب سوز دل آمد نشان عاش...
واصل بجهان بی مثالی ماییم عارف بصفات لایزالی ماییم در بحر هویتش چو فانی شده ام باقی ببقای بی زوالی ماییم
یارم از خانه برون آمد سرمست و خراب جام می برکف و می گفت خذوا یا احباب جام جم کی بنظر آرد و لذات دو کون هرکه یک جرعه بنوشید از آن باده ناب هرکه از پرده پندار نیامد بیرون روی آن یار ...
بینا بحقایق معانی ماییم دانا بمعارف بیانی ماییم آنکو بیقین بعلم و عین است بحق از جمله جهان اگر بدانی ماییم
ای منکسف ز تاب جمال تو آفتاب وی ماه رو ز عاشق بیچاره رو متاب عمری بآرزوی تو گشتیم در بدر اکنون مران مرا ز درخودبهیچ باب آیینه خدای دل صاف عارفست زاهد مگو دل تو درآید درین حساب مکتو...