شمارهٔ ۱
چون نشنودی ز یک مسافر که چه بود کی بشناسی اول و آخر که چه بود هرحکم که کردهاند در اول کار آگاه شوی در دم آخر که چه بود
۷۷ شعر از عطار نیشابوری
چون نشنودی ز یک مسافر که چه بود کی بشناسی اول و آخر که چه بود هرحکم که کردهاند در اول کار آگاه شوی در دم آخر که چه بود
عمری که ز رفتنش چنین بیخبرم بگذشت چو باد و پیری آمد به سرم شد روز جوانی و درآمد شب مرگ وز بیم شب نخست خون شد جگرم
دیرست که جان خویشتن میسوزم وز آتش جان چو شمع تن میسوزم ای کاش شد آمدم نبودی که مدام تا آمدم از بیم شدن میسوزم
گاهی ز غم نفس وخرد میگریم گاهی ز برای نیک و بد میگریم گر آخر عمر گوشهای دست دهد بنشینم و بر گناه خود میگریم
زان میترسم که در بلام اندازند همچون گویی بی سر و پام اندازند روزی صد ره بمیرم از هیبت آنک تا بعد از مرگ در کجام اندازند