بخش ۲۵ - حکایت
عطار نیشابوریشنیدستم من از پیر خردمند
جوانی در مغاک کوه الوند
گرفته گوشه ای بی توشه و نوش
چو مرد حیدری گشته نمد پوش
چو سیمرغ از پس کوه قناعت
قرین در وحدت و دور از جماعت
ز ناپاکی خود دل پاک شسته
ز خود برخاسته در خود نشسته
ولیکن خدمت پیران نکرده
ز استاد خرد سیلی نخورده
به خود می رفت راه بی نهایت
نباشد پادشاهی بی ولایت
ببردش خواهر ش هر روز نانی
همی کردی به نانی زندگانی
به خواهر گفت روزی ای مرا جان
برو زین بیشتر ما را مرنجان
